رودخانه زندگی
دیدن همه این موارد می توانست به راحتی روحیه و ایمان وامید را در آدمی به مبارزه بگیرد و محمد و مهتاب قوی بودند. موضوعی که خود بعدها به آن واقف شدند.زندگی مثل مدرسه نیست و گاهی از درسهای نداده امتحان می گیرد.
و آنها آموخته بودند که امیدواری خود را از هجوم امواج ناامیدی نجات دهند و غرق نشوند.
با به دنیا آمدن فرناز روزهای دلهره و اضطراب مهتاب پایان نگرفت. ترس عجیبی به جانش افتاده بود که حتی اجازه نمی داد نوزاد را جهت آزمایش تالاسمی به بیمارستان ببرد و ترس از شنیدن جواب تلخ ، شوق هر کاری را در او خاموش کرده بود.فرناز به سن یک سالگی رسید و کوه را از دوش مادر برداشتند . دیگر مطمئن شده بود که لطف الهی او را از تحمل باری سنگین معاف کرده است و دختر کوچولوی شیرینش سالم است.سالی سخت بر خانواده گذشته و رفته بود.
چرخ زندگی می چرخید و تحولات در زمینه درمان به کندی اما محسوس پیش می رفت.با پایان جنگ کمی از فشار ها کاسته شد و کم کم راه ورود تجهیزات و روشهای درمانی جدید هموار می شد . فرشته در کنار تحصیل و نشان دادن استعدادهای درخشان و هوش سرشارش در زمینه های مختلف و مطرح شدن به عنوان دانش آموزی درس خوان و تیز هوش و فعال در زمینه های فرهنگی ، به درمان ادامه می داد.
مهتاب با وسواس خاصی سعی داشت که برنامه دو هفته یک بار تزریق خون باعث غیبت فرشته از کلاسهای درس نشود و هموگلوبینش موقع امتحانات افت نکند.
دختر کوچولوی دیروز بزرگ می شد و زندگی عادی شده بود.فرشته به جز زمانیکه برای درمان به بیمارستان می رفت و شبها موقع تزریق آمپول ،بیماری خود را به فراموش کرده و به زندگی معمول مثل سایر همسالانش خو گرفته بود.
بازی و تفریح و رفتن به مدرسه و بهره مند شدن از محبت سرشار خانواده.
تا اینکه با رسیدن به سن بلوغ و تحصیل در دبیرستان دوره جدید ی را تجربه کرد.
نوجوانی با همه تحولات روحی و جسمی اش فرا می رسید