قصه زندگی
به نام او
یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربان هیچکس نبود.توی این دنیای بزرگ و در همین کشور قشنگ و پهناور که صاحب میراث تمدنی درخشان هست و پدر و مادرها به بچه ها یاد می دهند که به ایرانی بودن خود افتخار کنند در یک شب سرد و بارانی پاییزی در یک خانواده خوشبخت فرشته کوچولو به دنیا امد.
فرشته بال زرنشان نداشت .مثل فرشته های کارتونهای بچه ها سپید و موفرفری و بلوند نبود.سبزه و بانمک و تپلی بود و چشمهای مشکی درخشان داشت.فرشته کوچولو که با آمدنش کاشانه رو روشن کرده بود
با خنده های قشنگش و با طنین نفسهای گرمش عشق و محبت را به ان خونه کوچک آورده بود
روزها می گذشت و چرخ گردون می چرخید و می چرخید
فرشته کوچولو لاغر و ضعیف شده بود.دیگر نمی توانست با اشتها شیر بخورد و رمق گریه نداشت
رنگ رویش زرد شده بود و مثل گل سرخی که می چینی ولای کتاب خشک می کنی از طراوت و سرخی افتاده بود
مامان بی تاب شد و بدون معطلی بچه را برداشت و رفت پیش دکتر .
آن زمان تازه انقلاب شده بود و پزشکان معروف بیشتر ترجیح می دادند به جبر زمانه گردن گذارده و جلای وطن کنند و مامنی آرام و امن و به دور از هیاهو برای ادامه زندگی و کار و تحصیل و خدمت به خلق! پیدا کنند.
همه چیز به هم ریخته شده بود.تازه جنگ شروع شده بود و پدر فرشته کوچولوبه سبب شغل نظامی به منطقه جنگی رفته بود .
روزگار سختی شده بود
مامان رفت و فرشته رو پیش دکتر برد.دکتر معلوم بود زیاد با موارد این چنینی مواجه نشده و با خونسردی مادر رو ناامید کرد.دنیا بر سر مهتاب خراب شد...
مادر فرشته،مهتاب، چون مهتاب درخشان بود. خیلی جوان بود و زیبا و خانواده دار و صاحب کمال
خواستگاران زیادی از اقوام و دوست و غریبه داشت و سری پر غرور و با اعتماد به نفس و نجیب بود
وقتی پدر فرشته به خواستگاری مهتاب آمد،به تازگی از دوره آموزشی خارج از کشور بازگشته بود و اصلا خیال ازدواج نداشت تا اینکه مهتاب بر سر راهش قرار گرفت و در تصمیمش سست شد.
محمد بیست ساله دل در گروی مهتاب جوان هجده ساله نهاد و یک سال بعد عید نوروز همزمان با شکفتن شکوفه های سپید و زیبای بادام در باغهای اطراف خانه در شهری در نزدیکی شیراز پیمان زناشویی بستند.
همه خاطرات زیبا در چشم بر هم زدنی از ذهن مهتاب گذشت.صدای دکتر را نمی شنید
در مورد عشق مادری زیاد شنیده بود و حالا به عنوان یک مادر جوان و تنها یک سال بعد از ازدواج، تجربه می کرد، تنها و دور از همسر
باید با حقایقی تلخ روبرو می شد
آشفته و عصبی در حالیکه زیر لب حرفهای دکتر را مزخرف می نامید و نالان از مطب پزشک بیرون رفت.
نمی توانست به راحتی تسلیم شود.
نه ماه زحمت بارداری کشیده و شش ماه نفس به نفس فرشته کوچکش خوابیده و بیدار شده بود.
نمی توانست ناامید شود...
نباید...
پزشکی مسن و با تجربه از معدود پزشکان خوشنامی که هنوز در شهر باقی مانده بود، فرشته را معاینه کرد و آزمایش و ...
به یقین رسیده بود
پزشک با تجربه بی تابی و بیم وامید را در چشمان مهتاب دید.با لحنی آرام و در حالیکه سعی می کرد کلماتش را با دقت انتخاب کند گفت که فرشته دچار کم خونی است و برای بدست آوردن سلامتی باید خون تزریق کند
مهتاب پرسید: ››تا کی؟››
- فعلا برای تزریق خون اقدام کن تا ببینم خدا چه می خواهد
مهتاب دوباره امید وار شد
جان تازه ای گرفته بود و با خود می اندیشید آنقدر به بچه ام رسیدگی خواهم کرد و آنقدر مواد مقوی به او می خورانم که نیازش به خون از بین برود
ادامه دارد