خدایا من صبورم
فرشته در تحمل بار بیماری تنها نبود.این ارثیه به کسان دیگری در خانواده هم رسیده بود.بهنام پسر بزرگ خاله مهوش هنگامی که کودکی شیرین و یک ساله با موهای طلایی و صورت گرد بود ، ورق سلامتی اش برگشت.زرد و بی حال شده بود و تمایل عجیبی به خوردن خاک پیدا کرده بود.
خاله و شوهرش ،پزشکان زیادی را تجربه کردند و تجویز قطره آهن هم گره ای باز نکرد؛ فرشته چهار ساله بود و تمام فامیل از مشکل جسمی او با خبر بودند که بهنام با راهنمایی مهتاب نزد دکتر مهربان برده شد.همان پزشک پیر و با تجربه ای که مشکل فرشته را تشخیص داده بود . باز هم تشخیصی تکراری و این با غم انگیز تر.
با وجود اینکه بهنام دوسال از فرشته بزرگتر بود ، دو سال بعد از فرشته مشکلش تشخیص داده شد و در واقع چهار سال در بی خبری گذشته بود.
تشخیص نادرست به سلامتی بهنام صدمه زده و استخوانهای صورتش را تغییر داده بود. دندانهایش بر اثر ریختن قطره آهن خراب شده بود و وضعیت خوبی نداشت و با این همه بسیار آرم و صبور بود و هیچ گاه ناله و بهانه گیری مخصوص کودکان بیمار را نداشت.بی حال و حوصله بود ولی پا به پای برادران کوچکش که فاصله سنی بسیار کم آنها را به سه قلو معروف کرده بود،تلاش و بازی می کرد و غرورش اجازه می داد ناتوانی و خستگی خود را نمایان کند و شکایتی داشته باشد.
فرشته هفت ساله شده بود که خواهر کوچکش فرناز به دنیا آمد.تولد فرزند سوم ناخواسته بود و بار عاطفی و نگرانی زیادی بر دوش خانواده تحمیل کرد.اضطراب به دنیا آمدن یک فرزند بیمار دیگر شیرینی تولد فرزند جدید را در کام خانواده تلخ کرده بود.مهتاب و محمد به خوبی می دانستند که برای پیشگیری از بروز روند غیرعادی در زندگی یک فرزند بیمار باید به اندازه سه فرزند سالم برای بزرگ کردن فرشته زحمت بکشند و این چیزی نبود که به راحتی از عهده هر کسی برآید .چندی از فوت دختر شش ساله دوست محمد نگذشته بود.کودک بیچاره ای که با وجود پدر و مادری بی محبت و بی مسئولیت در سن شش سالگی جثه بچه ای دو ساله را داشت و شدیدا تغییر چهره داده بود و تاثیرات ناتوان کننده بیماری تالاسمی با تمام قوا بر جسم نحیفش چیره شده بود.چون والدین او معتقد بودند که بهتر است دخالتی در وضعیت او نکنند و کم کم به حال خود بمیرد.شاید هم توانایی دیدن استعدادهایی که خداوند در کنار یک جسم بیمار به یک روح اهدا می کند در وجود آنها نبود.
و فرزند یکی از عمو زاده های محمد دختری پنج ساله که به دلیل زندگی در یک منطقه محروم و بی سوادی و نا آگاهی پدر و مادرش و مشکلات مالی رخ در نقاب خاک کشیده بود.
و کم نبودن خانواده هایی که سه یا چهار فرزند تالاسمی داشتند...